این ماه خیلی سرم شلوغ بود و مامان تنبلی شدم و نیومدم به موقع برات بنویسم.بابا همش ماموریت میره و من و تو تنها میشیم.... هربار که برمیگرده با تعجب میگه: به به محمد چه عوض شده... ولی من که همش پپیشتم نمیفهمم چه تغییری کردی
چهاردهم رفتیم خانه بهداشت تا قد و وزنتو بگیرن.بخاطر 1ماه بیماریت وزنت کم شده بود اما دوباره جبران کرده بودی.
قدت 74(تو خونه با متر خودمون 76)
وزنت بین 8500 تا 8600
خب بریم سراغ توانمندیها و خاطرات
اولین ایستادن 10ثانیه ای بدون کمک ما رو از 5شنبه 12دیماه شروع کردی پسرم
هر روزیکه میگذره بیشتر میتونی تعادلتو حفظ کنی

عاشق این هستی که دستاتو بگیریم و تاتی کنی...چنان با ذوق قدم برمیداری که دلم میخواد پاهای کوچولوتو بخورم
وقتی از تی وی اذان و قرآن پخش میشه آروم میشینی و نگاه میکنی
تا در فریزر رو باز میکنم به هوای نور ال ای دی و سرمای داخلش فوری خودتو میرسونی

............................................................................................

عاشق دالی بازی هستی... تا بابا قایم میشه با یه جییییییغ بلند خودتو میندازی بغلم تا بابا نگیردت
جدیدا تبدیل به جاروبرقی شدی و هر چی رو زمین ببینی برمیداری میذاری دهنت... همش چشمم باید به دهنت باشه که اگه تکون خورد ببینم چی برداشتی میخوری... عجیب هم عاشق پوست ِ پیازی
چندروزه پدربزرگ و مادربزرگم اومدن اینجا... عاشقتن. تو هم حساااااااااااابی با پدربزرگم مچ شدی.تاجاییکه وقتی بابا رفت ماموریت پشت سرش گریه نکردی اما تا پدربزرگ رفت بیرون تا دم در رفتی و نشستی گریه کردی.
راستی بعداز حدود17 سال شیراز برف اومد.حیف که بابا نبود تا باهم بریم برف بازی.
ایشالله سال دیگه هم برف بیاد و با هم بریم برف بازی گل ِ نازم.
دوستت دارم نفسم
برچسب: پایان ماه نهم بارداری,
نویسنده: آرین رستمیان